مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

فرشته خوشبختی مامان و بابا

دخملم هنوز خوب نشده

گل مامان 3 روز داروهای پوستت رو استفاده کردم برات ولی هنوز جوشای گردنت خوب نشده دوباره دیشب با بابایی بردیمت دکتر،یه پماد دیگه داد گفت اگه بعد 3 روز خوب نشدی ببریمت متخصص پوست میدونم که خیلی خارش داری جیگرم خیلی هم بی قراری فدات شم، ایشالااااا که زود زووود خوب شی ...
21 مهر 1392

دختر خاله ها

خدا رو شکر حال پرنیا جونم خوب شد و ما بعد از 8 روز از قرنطینه در اومدیمو رفتیم خونه مامان مینا جونی اینم عکس عیادت مهرسا گلی از پرنیا عشقمین 2 تاتون مهربوووون خاله ...
18 مهر 1392

مهرسا و سرامیک خوردن

خانوم گلی جدیدا علاقه خیلی زیادی به خوردن سرامیک پیدا کردی یعنی یه لحظه نمیشه ازت غافل شد سرعت دنده عقب رفتنتم زیاد شده فدات شم سریع خودتو میرسونی به سرامیکا و شروع میکنی به لیس زدن سرامیک خوردن مهرسا به روایت تصویر تو این مرحله که میام بلندت میکنم کلییی ناراحت میشی جیگیرم   ...
16 مهر 1392

مهرسا بزرگ میشه ،لباساش کوچیک!!!!

جیگرم چند روز پیش چند تا از لباسات رو که مطمئن بودم برات اندازه هست و مناسب پاییز هست رو آوردم تا تنت کنم ببینم چه شکلی میشی ولی در کمال نا باوری برات کوچیک شده بود و من خیلی ناراحت شدم چون خیلی دوسشون داشتم اینم عکست با یکی از لباسات فدای اون نگاه خوشگلت بشم من ...
16 مهر 1392

یه روز به یادموندنی...

خانومی بالاخره تصمیم گرفتیم روز 23 شهریور با دوست جونای نی نی سایتی و کلوپ اردیبهشتیها بریم پارک بانوان،خیلی خوش گذشت اینم عکسای اون روز آقا آدرین،آرش جون و شما آوا جونی به جمعتون اضافه شد دو تا عکس دسته جمعی(مانلی،آدرین،آرش،مهرسا،آوا،هلیا) و عکس مامانا...(از بالا سمت راست:من و گل دخترم،خاله مریم و مانلی جونی،خاله سما بدون آقا نیکان،خاله سحر و آدرین خان،خاله هانی جون و هلیا خانم)پایین سمت راست(خاله زهرا و آرش جون،خاله سولماز و آوا گلی)     ...
16 مهر 1392

اولین مسافرت

گلم این عکس اولین سفری که تو هم همراه ما بودی،مهر ماه پارسال با مامان مینا اینا و خاله نغمه و پرنیا عسل رفتیم شمال ...
16 مهر 1392

خاطره به دنیا اومدن گلم،مهرسا

زندگی مامان از همون روز اولی که فهمیدم تو دلمی حساب کردم دیدم اردیبهشت ماه به دنیا میای خیلی خوشحال شدم چون هم اردیبهشت رو دوست دارم و هم فصل بهار رو،با استفاده از فرمولی که تو نی نی سایت بود هم تاریخ تقریبی اومدنت رو فهمیدم که حوالی 20 اردیبهشت بود و از اونجایی که من می خواستم با عمل سزارین تو رو دنیا بیارم کلیییی ذوق کردم که به خانوم دکتر میگم تاریخ زایمانم رو 10 اردیبهشت بزنه که سالگرد ازدواجمون هم هست و این روز برامون خاطره انگیزتر شه ،ولی از اونجایی که همیشه میگن هیچ حرفی رو از پیش نزنید جریان اون طوری که من می خواستم پیش نرفت... از اواخر فروردین حرکاتت خیلی محکم شده بود من احساس میکردم تو هیچ جایی برای تکون خوردن نداری ،کف پاهات ق...
16 مهر 1392

دوران بارداری...

عشقم خدا رو شکر من دوران بارداری خیلیییی خوبی رو داشتم و تو اصلا منو اذیت نکردی نه حالت تهوعی نه ویاری...بابا مهدی هم نذاشت آب تو دل من تکون بخوره و خیلی هوای منو داشت الان خیلی دلم برای اون روزایی که تو دلم بودی تنگ میشه .همه چیز خوب بود تا زمانی که آزمایش غربالگری رو دادم.روزی که جواب آزمایش رو گرفتم دقیقا روز قبل از تعطیلات تاسوعا و عاشورا بود که 3 شنبه و 4 شنبه بود و من باید تا شنبه صبر میکردم تا جواب رو ببرم به دکتر نشون بدم.ولی انقدر خودم تو اینترنت تحقیق کرده بودم و انقدر اطلاعاتم به مدد نی نی سایت عزیز زیاد شده بود که تا جواب آزمایش رو دیدم فهمیدم که بلهههههه ریسک سندرم داون رو زده 1 به 82 و زیرش نوشته بود که بهتر تست آمنیوسنتز انجا...
16 مهر 1392